Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
:::: تاریخ ثبت : دوشنبه 10 تیر 1387 ::::
....

هرگز شروعی نداشت تا بتوان پایانی برایش متصور شد. طوفانی بود که گذشت اما گویی آثارش را نمی توان به این سادگیها مرمت کرد.

به خدا سپرده بودمت و یادت را در بیراهه های گذشته ای دور رها کرده بودم تا به خاطر نیاورم که تو را کجا گم کرده ام، اما چه سود که گهگاه از بیقوله های قلبم سر بیرون می نهی و مرا می سوزانی.

تو را دیدم نه تو را احساس کردم و بی دلیل خواستم که گریه کنم از این رو به بهانه ای ساده خندیدم تا گریه زیر صدای خنده هایی احمقانه پنهان شود.

چه سود از این احساس؟ از این تکرار بیهوده و لبریز از همه چیز!!

آیا آبی هست که بتوان این آتش افلاطونی را خاموش کرد؟

:::: تاریخ ثبت : شنبه 8 تیر 1387 ::::
رویای زیبای من

جمعه ها شبکه 2یه کارتونی رو شروع کرده به اسم رویای زیبای من که همون یانگومه کارتونیشه. منم عشق یانگوم از همین قسمت اولش دارم نگاه می کنم ولی هیچی اون یانگوم نمی شه. خیلی ناراحت شدم تموم شد.

یه فیلم کره ای هم داره از شبکه 3 تبلیغ می کنه به خواهرم می گم دوباره همون پانسول چویی توش بازی می کنه. می گه مرده اسمشم. با چه اسمی هم تو ایران معروف شده.

دلیل اینکه این روزا کمتر وقت می کنم آپ کنم اینه که سرم حسابی شلوغ شده. کارت ویزیتای خودمم پخش کردم و الحمدلله وضعیت مشتریامم خوبن. اولین مشتریم دستش حسابی خوب بود. خدا برکت بیشتر بهش بده انشالله.

تا حالا شده یک کاری رو با انگیزه و اعتقاد فراوان شروع کنید اما از نیمه راه حالت یاس و ناامیدی پیدا کنید و آخرش هم کلا از اون کار صرف نظر کنید؟ واسه من پیش اومده حسابی هم حالم و می گیره و تا یه مدت فکرم و مشغول نگه می داره. فکر می کنم مهمترین عامل تشویق یا نفی اطرافیان باشه مخصوصا در مورد من مجید این نقش و داره. وقتی یکسره تو کار نه میاره و یا چیزی نمی گه اما نارضایتی رو از نگاهش می خونم سرد می شم و اگرچه که اون کار درست هم باشه ممکنه بذارمش کنار و گرچه گاهی شاید یک گوشه ای از دلم خالی بشه اما دیگه ادامش نمی دم. فکر می کنید مردها معنی این فداکاریها رو می فهمن یا اینکه فکر می کنن از اول هم اینکاره نبود یه تب تندی اومد و بعدم ولش کرد. چون دیگه صحبتی راجع بهش نمی کنم و کلا از این جمله که من به خاطر تو فلان کار و گذاشتم کنار و اصولا از هر منت گذاشتنی متنفرم، نمی دونمم که چطور فکر می کنن. ولی به گمانم دومی مد نظرشونه. به قول یکی از دوستام که اتفاقا پیش شوهرش هم صحبت می کرد  و می گفت ما هزارتا کار واسه آقایون می کنیم بدون اینکه هیچ حرفی بزنیم اما ایشون یعنی شوهرش به خاطر من فقط یه پیرهنشو زیر شلوار می ذاره هر موقع چیزی می گم می گه منیژه من به خاطر تو این پیرهن و زیر شلوار می ذارم. شوهرش از این تیپهای بسیجی خفن داشت. واقعا عجب کار شاق و طاقت فرسایی می کنه. بیچاره این آقایون از دست ما با این توقعاتمون چی می کشن.

  

:::: تاریخ ثبت : شنبه 1 تیر 1387 ::::
گوشواره

اول نوشت مهم برای حمید عزیز: دوست خوبم وقتی کارتها به دستت رسید لطفا خبرم کن تا خیالم راحت شه. امیدوارم برات راضی کننده باشن و اگر خدایی نکرده نارضایتیی هم هست از چاپ باشه نه طراحی چون همونطور که گفتم این روش چاپ ضمن هزینه کمتر دقت رنگ بالایی هم نداره. بعدشم اینکه آخه چرا در نظردونیت و باز نمی کنی؟؟؟؟

                                                   ---------------------------

یه لنگه از گوشواره سرویسم گم شده حسابی اعصابم خورده. همه خونه رو هم زیر و رو کردم نیست که نیست. آخرین بار برای تولد بچه دوستم بود که استفاده کردم و بعدم اومدم گذاشتم سر جاش. حالا هرچی می گردم نیست. مجید گفت زنگ بزن خونه دوستت شاید پیدا کرده باشه. میگم اگه یه همچین چیزی پیدا می کرد که حتما بهم می گفت. دوباره اصرار که حالا زنگ بزن. خلاصه زنگ زدم و پرسیدم که این لنگه گوشواره من اونجا افتاده یا نه؟ گفت نه من روزی هزار بار از دست این پسرم خونه رو زیر و رو می کنم چیزی پیدا نکردم. بعد دوباره پیشنهادای عجیبش شروع شد!! گفت برو یه گوشه از شالت یا لباست و گره بزن و بگو بستم بستم بخت دختر شاه پریون و بستم بعد انشالله پیدا می شه. دیگه من و می گی انقدر خندیدم از این حرفش بعدم گفتم جریان اون گلس دیگه آخه من یه شاخه بامبو داشتم که اصلا رشد نمی کرد این دوست منم بامبوهای بلند و خوشگلی داشت. بهش گفتم آره این گل من اصلا بزرگ نمی شه گفت یه تور بنداز روش بعد روش نقل بریز و لی لی لی لی بکن گلت شاد می شه رشد می کنه. اون روزم خیلی خندیدم. گفتم اونوقت مجید نمی گه این دیوونه شده ؟ بعد اون همچنان جدی ادامه می داد نه دیگه وقتی تنهایی این کار و بکن. خلاصه دیگه همیشه روشهاش خارق العاده و منحصر به فرده.

حالا تو رو خدا دعا کنید من پیداش کنم تا نرفتم بخت دختر شاه پریون و گره بزنم.

 

:::: تاریخ ثبت : چهارشنبه 29 خرداد 1387 ::::
پانته آ

یکی از کتابایی رو که از نمایشگاه خریده بودم دیشب تموم شد. اون جور که فکر می کردم جالب نبود. اسمش پانته آ ست. فروشندش خیلی خلاصه وار برام تعریف کرد که این کتاب حکایت زن زیباییست که در لشکرکشیهای کورش به دست پارسیان اسیر می شه و معشوقه کورش می شه و چه و چه و چه  و در ضمن آخرین چاپش هم هست و به خاطر قلم تیز نویسنده و کنایه های اون دیگه ارشاد اجازه تجدید چاپش و نمی ده. خلاصه خریدمش. اما هر چی خوندم والله اگه همچین چیزی بود. البته اسیر می شه اما کورش از اون محافظت می کنه تا تحویل شوهرش بده. هیچ عشق و عاشقیی هم بینشون نبود و درضمن قلم نویسنده به هیچ عنوان کنایه ای نداشت و تیز نبود و فکر کنم دلیل اینکه ارشاد اجازه تجدید چاپش و نداده برای این بوده که یکسره نویسنده از زن و اندام زن تعریف کرده. آخه بابا تعریف یه بار دو بار اصلا جهنم ده بار اما نه دیگه هر صفحه هزار بار. شاید داستانی رو که می شد خیلی زیباتر از این نوشت با این رفتارهای نویسنده که قطعا خودش از نگارششون لذت می برده و قلم سردش خراب شده. من این طور نوشتن و حتی در کتاب کاترین کبیر که زنی فاسد الاخلاق بوده نخوندم و نمی دونم چرا کتابی راجع به پانته آ که زنی پاکدامن و اسطوره عشق بوده اینطور باید نوشته شه که بیشتر به درد رمانها سبک عاشقانه می خوره. ضمن اینکه بعضی اسامی و حتی ماجراها رو در ابتدای کتاب تغییر داده. البته نمی دونم شاید هم روایتها متفاوته. خلاصه که اگه دوست داشتید می تونید بخریدش و بخونید اما از نظر من این کتاب حرف چندانی برای گفتن نداشت و همون بهتر که دیگه تجدید چاپ نشه.در کل کتاب فقط از چند فصل آخرش خوشم اومد که در جشن پادشاه بابل اتفاق عجیبی می افته و مجبور می شن دانیال پیامبر و دعوت کنن تا گره از اون راز برداره. این ماجرا هم برام جدید بود و هم جالب. راستی تو نمایشگاه نویسنده این کتاب و هم دیدم و همون موقع اول کتابم و برام امضا کرد. یه کتاب دو جلدی دیگه هم از همین نویسنده گرفتم که امیدوارم اون مثل پانته آ نباشه. البته فعلا کتاب دیگه ای رو می خونم تا از قلم و نگارش این نویسنده فاصله بگیرم.

 

:::: تاریخ ثبت : چهارشنبه 22 خرداد 1387 ::::
مهمونیهای خسته کننده

از اول هفته تا حالا واقعا خسته شدم. هر شب داریم می ریم خونه مادر مجید. یه روز دختر داییش میاد. یه روز عموش میاد. یه روز این میاد یه روز اون میاد. هی من واسه خودم یه برنامه ریزی می کنم هی این مجید برنامه های من و به هم می ریزه. دیشب دیگه آخر صدام دراومد. گفتم آخه بابا جان من دلم نمی خواد هر روز بیام اونجا. از سر کار میام خسته ام. دلم می خواد یه دوش بگیرم یه غذای ساده درست کنم. یه لباس خنک بپوشم و دراز بکشم چند صفحه کتاب بخونم یا یه فیلم نگاه کنم. هر روز هر روز که آخه نمی شه رفت اونجا. بعدم 15 نفر مهمون دعوت کرده تو خونه فسقلی ما. اولش قرار بود فقط دختر داییش باشه و عاطفه. منم موافق بودم اما گفتم فعلا زنگ نزن. گفت ممکنه برنامه ای داشته باشن و خلاصه زنگ زد. شبش عاطفه گفت پنجشنبه آمنه اینا هم میان. فاطمه و ناهید و م‍ژگان و کی و کی  و کی هم شاید بیان. من گفتم پس بیا بگیم هفته بعدش بیان. دوباره مجید اصرار که نه بزار آمنه و فاطمه رم بگیم. می گم بابا جا نمی شیم. مگه می خواهیم بچپیم تو هم. بعد می بینم ناراحت می شه. دیدم دیگه ارزش ناراحتیش و نداره ولش کردم. ولی خدایی اعصابم خورده. حالا پنجشنبه 14- 15 نفر مهمون دارم که باید تو یه اتاق 12 متری که دورش مبل چیده شده و هزار کوفت و زهرمار دیگه جا بشن و تازه سفره بندازیم و شام هم بخورن. نه اینکه فکر کنید از اومدنشون ناراحتما نه. من خواهرای مجیدم مثل خواهرای خودم دوست دارم. مخصوصا آمنه و فاطمه که یه چیز دیگه اند اما جا نداریم. این و چطوری باید گفت آخه؟

:::: تاریخ ثبت : دوشنبه 20 خرداد 1387 ::::
از هر دری سخن

تو این تعطیلات دو روزش و رفتیم قم. مثل جهنم گرم بود. بسکه عرق می ریختیم تنمون سوزن سوزن می شد. آخه گرما هم حدی داره!!! اما جای شما سبز زیارت خوبی بود. کلی دلامون باصفا شد. مسجد جمکران هم رفتیم جایی که من به معنای واقعی عاشقشم. هی شبستان می زنن و صحن و سراش و بزرگ می کنن اما زورشون میاد دو تا درخت بکارن که یه ذره سایه شه. از این نظر واقعا اذیت شدیم اما روی هم رفته خیلی خوب بود.

این چند پست اخیر وبلاگم و کرده یه سفرنامه. الحمدلله هر روزم یه جا می ریم جدی جدی دارم سفرنامه نویس می شم.

شنبه یکی از دوستام گفته بود می خواد بیاد خونمون. اونم یه پسر خیلی شیطون داره. مجید می گفت دورتادور  خونه رو سیم خاردار بپیچ که بچهه نتونه به چیزی دست بزنه. خلاصه اینا اومدن و پسرشم مقابل چشمای حیرت زده من ساکت بود. یه هر از چند گاهی یه کاری می کرد اما نسبت به دفعه قبل که خونه رو کله پا کرده بود به چشم نمیومد. این گذشت تا دم رفتنشون یه دفعه بچه وحشی شد. ما هم با تعجب نگاش  می کنیم که ییهو چه اتفاقی افتاد؟ می پرید از رو این مبل رو اون یکی در ویترین و باز می کرد از پرده آویزون می شد. خیالم راحت شد که این همون محمد حسینه و تغییری نکرده. داشتم نگرانش می شدم.

به مجید می گم حالا ما هی بچه های این و اون و می گیم واسه خودمون یه وحشی تمام عیار میشه. (خدایا چنین بلایی رو از سر ما دور کن)

تا حالا دیدین یه سید بره و تغییر دین بده؟ منم وقتی شنیدم خیلی تعجب کردم. بعید می دونم به خاطر خداشناسی و پیامبرشون باشه. فکر می کنم بیشتر به خاطر آزادی عملشون بود که الحمدلله به اونا رسید اما یعنی لازم بود به خاطر کلاه شرعی گذاشتن روی کاراش دینش و تغییر بده. اصلا درک نمی کنم.

 

:::: تاریخ ثبت : دوشنبه 13 خرداد 1387 ::::
بوم هن

مردم از بس که می خوام بیام آپ کنم اما وقت ندارم.

مجبورم چند روز برگردم عقب. از پنجشنبه بگم که رفتیم خونه آمنه اینا. خونشون بوم هنه. انقدر فضای قشنگ و سرسبزیه که باید برید و خودتون ببینید. بعد یه باغم پشت خونشون دارن که چندتا بلبل شب و روز می خونه و به قول فاطمه زندگی در جریانه. قرارمون با فاطمه اینا تو تهران پارس بود که همگی با هم بریم. عصر بود که رسیدیم خونشون. هر موقع این بلبلای پشت خونه می خوندن این فاطمه دوباره می گفت آدم احساس می کنه زندگی در جریانه. فاطمه روحیه تند و جنگنده ای داره و اصلا این حرفا بهش نمیاد ولی انقدر گفت که دیگه سو‍ژه شده بود. اون شب همه یه سوتی خنده دار دادن. از همه بیشتر هم به عاطفه خندیدیم که مثلا عصبانی بود و داشت می گفت یه ساله می خوان آشپزخونه رو رنگ کنن هی امروز و فردا می کنن. همه ظرف و ظروفامون شکسته و منتظر نقاشیم که برم بخرم. فاطمه گفت چند تا لیوان داری؟عاطفه هم با عصبانیت: همون سه شیش تا هجده تاست  که با هم خریدیم. یه بارشم گفت برناممون واسه سه شنبه، چهارشنبه، پنجشنبه، جمعه، شنبه ست که تعطیله. گفتیم خدا رو شکر تعطیلات 5 روزه عاطفه ...

شبش قرار فردا رو گذاشتیم که بریم بلبل آباد. نزدیک همون جاهاست اما نمی دونم کجا. ساعت 12- 1 بود که خوابیدیم و 5/5 صبح بیدار شدیم و بعد از نماز راه افتادیم. اما آقا عیسی کلک زد و ما رو برد همونجایی که خودش دلش می خواد چون روز قبلش بارون اومده بود و اونجا حسابی قارچ در میومد. بین راه یه آبشار و چشمه ای بود که آب معدنی پلور و از اونجا می گیرن. چند تا ظرف و آب کردیم و باز راه افتادیم. امامزاده هاشم هم رفتیم. اولین بارم بود. بعدشم باز رفتیم و دیگه رسیدیم به مقصد. یه دشت بزرگ بود مثل چراگاه. سرسبز بود و بوی علف میداد و پر بود از گلهای شقایق. قله دماوند و هم راحت می دیدی. فوق العاده بود. بکر و دست نخورده. صبونه و ناهار اونجا بودیم جای شما خالی حسابی کیف کردیم و لپ گلی هم شده بودیم چجور!! از اونجا هم رفتیم چشمه اعلای دماوند. قشنگ بود اما اصلا به جایی که اول رفتیم، نمی رسید. شب هم خسته و کوفته و مونده برگشتیم خونه. چند تا از عکسای اون دشت خوشگل و می ذارم تا شما هم ببینیدش.

                    

                                                 اون قله سفید دماونده

                   

                   

                                             اینا هم همشون شقایقن

                    

 

:::: تاریخ ثبت : یکشنبه 5 خرداد 1387 ::::
اساس کشی

مامانینا اساس کشی داشتن.  این جمعه نه جمعه پیش برای جمع و جور کردن وسایل رفته بودم کمکشون. بعضی از وسایل خودم هم هنوز اونجا بود. نقاشیهای دوره بچگی، یادگاریهای دوستامون، دفترهای خاطراتم وکلی چیزای دیگه. مامان گفت هر چی رو می خواهید بردارید بقیه شون و می خوام بریزم دور. من تمام وسایلهای خودم و برداشتم. یه سریهاشونم پاره کردم و ریختم دور. کتابهای داستان و هم با هم تقسیم کردیم. داستانهایی که از خیلی گذشته بود و من اونقدر کوچیک بودم که سواد خوندنشون و هم نداشتم و بقیه برام می خوندن. بعضی کتابها مال دوره بچگی مامان و داییهام بود که داده بودن به ما. هر چیزی که رنگ و بوی خاطرات کودکی رو داره زیباست. جایزه کلاس اول و دوم ابتداییم که هنوز نگهشون داشته بودم. یه قلک فلزی کوچیک که شبیه صندوق آدم بزرگا بود و کلید هم داشت و من و خواهر بزرگترم پولامون و توی اون می ریختیم و هر موقع سنگین می شد درش و باز می کردیم و پولا رو عین اسکروچ می شمردیم و سکه هارو رو هم می چیدیم تا ببینیم باهاشون چی بخریم. اسباب بازیهایی که مال ما بود و ما سالم تحویل بچه های دیگه دادیم اما الحمدلله اونا داغونشون کردن و دیگه دور ریختنی بودن. یه سری از کتاب داستانا رو هم دادیم به ملیکا( خواهرزادم) گرچه اون زیاد کتابخون نیست ولی شاید اینا براش جالب باشه.

این جمعه هم رفتیم خونه جدید و اساسا رو پهن کردیم. انشالله که خونه خوبی براشون باشه.

ناهار جمعه رو من داشتم درست می کردم. توی برنج نمک ریختم و گذاشتم کته بپزه که دیدم خدایا چرا برنجه اینطوری می جوشه رنگش هم زرد زرد شده. داشتم سیب زمینی هم سرخ می کردم. مامانم هم حیران که چرا برنجه اینطوریه و یه ذره هم خورد و گفت مزشم یه جوریه خلاصه گفت خرابه و ریختیمش دور. فرزانه اومد ادامه سیب زمینیها رو سرخ کنه که ازم پرسید تو از این ریختی به جای نمک؟ گفتم آره. مامان گفت تو برنج هم از این ریخته بودی؟ گفتم خب آره مگه نمک نمکدون نیست؟ ( از این روانها) مامان گفت این جوش شیرینه نه نمک!!! می گم پس چرا ریختین تو ظرف نمک؟؟!! می گه آخه خودمون می دونستیم دیگه یادمون رفت بهت بگیم

 

:::: تاریخ ثبت : یکشنبه 29 اردیبهشت 1387 ::::
حیات وحش

این روزا هر جا که می رم یه عالمه پرستو می بینم که دارن تو آسمون پرواز می کنن. خیلی قشنگه. تو پاییز دیدم که دسته ای با هم کوچ کردن و حالا بازم برگشتن. اما هیچ موقع نمیان نزدیک تا من درست و حسابی ببینمشون. صداشونم نمی دونم چجوریه ولی دلم می خواد بدونم.

داشتیم از محل کار برمی گشتیم که یه کبوتره نشسته بود و واسه خودش از رو زمین چیزمیز پیدا می کرد و می خورد بعد یه گرهه از این طرف تو کمینش نشسته بود و داشت آماده می شد که حمله کنه یه دفعه یه پسره شوتش کرد اون طرف و کبوتره هم فرار کرد. گربهه هم هی جیغ زد و بالا پایین پرید.

این درخت تو خیابون معلمه. خیلی نظرم و جلب کرد عکسش و می ذارم اینجا

 

         

پ.ن: نمی دونم چه سریه که من هر موقع می رم خونه مامانینا یکی از قوم و خویشای مجید فوت می کنه و خب طبیعتا منم نیستم تا به مراسمش برم و البته از این بابت هم خدا رو شکر می کنم چون خیلی برام سخته تو جمعی برم که اصلا نمی شناسمشون اما اونا همشون من و می شناسن و باهاشون همدردی کنم در حالیکه اصلا نمی دونم کی مرده و من تا حالا یک بارم ندیدمش. می دونم باید بری تا برات بیان اما خب چیکار کنم که من اصلا دلم نمی خواد برم. خونواده مجید هم رو این ختم و خیراتها خیلی اصرار دارن و انقدر که این چیزا براشون مهمه برعکسش به جشنها اهمیت چندانی نمیدن. گاهی تو رودرواسی می مونم و مجبورم باهاشون برم ولی وقتایی که نیستم واقعا خوشحال می شم که اصراری نیست برای رفتن. پس چه بهتر که این اتفاق نیفته اگرم می افته من خونه مامانینا باشم.

 

:::: تاریخ ثبت : یکشنبه 22 اردیبهشت 1387 ::::
پارک ارم

ای خدا مردم بس که کت و کولم کش میاد.

جمعه طبق قرار قبلی رفتیم پارک ارم. از همونجا هم انقدر کش میام. همونطور که قبلا گفتم ما هفت شبانه روز جشن تولد می گیریم چیکار کنیم دیگه پولداری و هزار درد و بلا... حالا پیدا کنید کنید پولدار را!!!

عکس مناسبی که بتونم اینجا بذارم ندارم وگرنه می ذاشتم. شاید 15-16 سالی باشه که نرفته بودم ارم. همه جا به نظرم کوچیک شده بود حتی بازیهاش یا دریاچش. خواهرم می گفت تو بزرگ شدی، اینا کوچیک نشدن!!

زمین تا آسمون با اون چیزی که قبلا بود فرق داشت. تصورم از اون پارک شلوغ و شاد کاملا به هم ریخت. نه صدای جیغ و دادی بود و نه فریاد و خنده ای. یادمه قبلنا باید تو صف می ایستادیم تا بتونیم سوار یه بازی بشیم اما ایندفعه فقط با ما چند نفر هم بازی رو راه می انداخت. اسباب بازیهای کهنه روکشای کنده شده و همه چیز خالی از حضور شاد جوانها. اینجاست که آدم می فهمه چقدر زمونه عوض شده و دل خوش از مردم سلب شده. خیلی متاسف شدم. با همه این حرفا به ما خیلی خوش گذشت. کلی بازی سوار شدیم. الکی هم جیغ می کشیدیم. فقط صدای ما تو پارک بود. اولش می گفتیم آقا تندش کن. وسطش می گفتیم بسه! آخرش می گفتیم آقا تو رو خدا بسه!! کلی خندیدیم و کیف کردیم. حسابی تخلیه انرژی شدیم. قایق سواری کردیم. صبحانه و ناها اونجا بودیم. کیک و هله هوله و باقالی تازه و . . . جای همگی خالی. به جای خودمون دوتا عکس از مینو می ذارم. فقط ماشالله بگید بچمون چشم نخوره انقدر که خوشگل و خوردنیه. الهی خاله قربونت بره عزیز دلم 

 

        

 

       

این و جمعه تو پارک با گوشی جدیدم ازش انداختم. الهی قربون لپات برم خوشگل من

              

 

:::: تاریخ ثبت : دوشنبه 16 اردیبهشت 1387 ::::
تولدم

به خدا انقدر کار دارم اصلا نمی رسم آپ کنم.

حالا فعلا ولش کن:    می نویسم یادگاری       تا بماند روزگاری

                           گر نباشد روزگاری       این بماند یادگاری

                                                                                 شاعر: جواد

شنبه طبق معمول این اواخر اتفاقاتی تو شرکت افتاده بود که به شدت اعصابم خورد و داغون بود. به شدتم ناراحت بودم و با کسی حرف نمی زدم تا اشکم درنیاد و یه خورده بگذره. بعد هی مجید اومد و حرف زد و منم مجبور شدم از سایت بیرونش کنم و بعدم نشستم یه خورده گریه زاری کردم تا این اشکای دم چشمم بیان بیرون و اون عقبیهارم قورت بدم. بالاخره گذشت و برگشتیم خونه. قرار بود بریم سینما و شامم بیرون باشیم. من که داغون بودم. مجیدم هیچی نمی گفت. هی اون هیچی نگفت هی من هیچی نگفتم تا رسیدیم خونه. مجید نشست پای فوتبال. منم با غصه بیشتر رفتم رو تخت و در حالی که به شدت احساس کمبود محبت می کردم و دلم عین کوه سنگین بود، گرفتم خوابیدم. تا اینکه ساعت۸:۳۰ مجید بیدارم کرد و یه ذره آهنگ تولدت مبارک و برام خوند و گفت پاشو دیگه. رفتم واست کیک خریدم مهمون دعوت کردم تا یه ساعت دیگه هم میان... باید بگم خیلی خوشحال شدم. فکر کردم اصلا این روز واسش اهمیتی نداره. بهش می گم وقتی می بینی من انقدر ناراحتم بیا یه ذره نازم و بکش حالم بهتر شه دیگه :( . . . خلاصه که شب خوبی بود. جای شما خالی. 

 

 

پ.ن: فکر نکنید من خیلی گریه او هستما به خدا خیلی هم صبورم. اما شما که نمی دونید چی به من می گذره. فکر می کنم هر آدمی یه ظرفیتی داره. وایی به اون روزی که دیگه کاسه صبرش لبریز شه و واقعا نتونه تحمل کنه و فقط به اجبار جایی بمونه. من الان دقیقا همون حال و دارم.  

 

:::: تاریخ ثبت : دوشنبه 16 اردیبهشت 1387 ::::
سپاس

خواهر گلم فرزانه و پسر خاله عزیزم فرزاد!

از نوشته های قشنگتون به مناسبت تولدم ممنونم. فکر می کنم هیچ هدیه ای تو دنیا به اندازه محبت نتونه شادم کنه. بابت بهترین هدایایی که به من دادید بی نهایت ممنونم.

:::: تاریخ ثبت : یکشنبه 8 اردیبهشت 1387 ::::
متنفر می شویم

این روزا انقدر همه چی بده که هیچی نگم بهتره فقط اینکه از کار بیرون متنفر شدم. انقدر بدم میاد که دلم می خواد تو یه صفحه فقط بنویسم متنفرم. متنفرم... فقط به خاطر مجید که دارم تحمل می کنم ولی از این اوضاع به اندازه تمام دنیا متنفرم.

یه اتفاق خوب هم افتاده. دیروز یه گوشی S500i خریدم. مشکی. کلی هم دوستش می دارم.

دیگه اینکه واسم دعا کنید این روزای لعنتی رو راحتتر بگذرونم. همش دارم ززرررررر می زنم و غصه می خورم. فکر کنم اگه یه کامپیوتر توپ و یه دوربین دیجیتال درجه یک بخرم استعفا بدم. (الهی آمین)  این اعصابمه ۸۸۸۸۸۸۸۸۸ اینم قیافمه   

:::: تاریخ ثبت : یکشنبه 1 اردیبهشت 1387 ::::
متولدین اردیبهشت

اردیبهشت به معنی فرشته کوهساران از زیباترین ماههای سال است. بهترین ماه برای سفر به شیراز به خاطر گلهای یاس و بهارنارنج، کاشان  به خاطر گلاب گیری و شاهرود به خاطر دشت شقایقش و بسیاری از شهرهای دیگه که الحمدلله کم نداریم. نماد این ماه گاو نره و بزرگترین اتفاق تو این ماه تولد خودمه که داره شونصد سالم میشه.    

ویژگی‌ها و خصوصیات‌ کلی‌ متولدین‌ اردیبهشت‌ ماه‌:
صبور، با پشتکار و قابل‌ اعتماد، مهربان‌، دلسوز و با محبت‌، با استقامت‌، مصمم‌ و قاطع‌، آرام‌،
 خونسرد و اطمینان‌ بخش‌

جنبه‌ منفی‌ شخصیت‌ متولدین‌ اردیبهشت‌ ماه‌:
حسود و انحصار طلب‌، غضب‌ آلود، انعطاف‌ناپذیر و یک‌ دنده،‌ لذت‌ جو، خودخواه‌ و آزمند

البته خدایی دیگه هر چی باشم آزمند نیستم.

علاقمندی‌ها: ثبات‌، جلب‌ توجه‌، چیزهای‌ طبیعی‌، زمان‌ کافی‌ برای‌ تفکر و بررسی‌، آرامش‌ خیال‌، تفریح‌ و خوشی‌.

بیزاری‌ها: بی‌نظمی‌، ناآرامی‌، تحت‌ فشار قرار گرفتن‌، وادار به‌ انجام‌ کار دشوارشدن‌، چیزهای‌ مصنوعی‌ یا «ساخت‌ دست‌ بشر»، عجله‌ کاری‌ و کارهای‌ هول‌ هولکی‌،در خانه‌ ماندن‌.
 

اینایی که نوشتم همشون شامل خودم نیست اما چون کلیه دیگه نوشتم مثل ماههای دیگه.

 

                      تولدم مبارک

                       

                               

:::: تاریخ ثبت : پنجشنبه 29 فروردین 1387 ::::
روزای خوب

صبحا کلی پیاده روی می کنیم. هوا خیلی خوب شده. یه بار از خونمون پیاده رفتیم تا شرکت. خیلی خوب بود اما پام زخم شد. یه روز استراحت دادیم تا پام خوب شه. بعد دیگه از سه راه طالقانی تا ویلا رو پیاده می ریم. اگرم صبح دیرمون شه موقع برگشتن این کارو می کنیم ولی صبا هوا خیلی بهتره.

اگه قراره با هم راحت صحبت کنیم باید حتی به رویاهای همدیگه هم احترام بذاریم. وگرنه دیگه هیچ وقت نمی تونیم بگیم تو سرمون چی داره می گذره. این و بهت نگفتم شاید بعدا بگم. حتما میدونی اما توجه نمی کنی. الکی الکی دل هم و می شکنیم. زود تموم می شه اما همونم نباید باشه. شاید هنوز به فرصت بیشتری نیاز داریم تا بیشتر و بهتر همدیگه رو بشناسیم. آدما موجودات عجیبین. اگه پاش بیفته از هر سنگی سخت ترن اما گاهی هم از هر شیشه ای شکننده تر. اونقدر حساس و ظریف که غیر قابل باوره.

نمایشگاه کتاب داره نزدیک می شه و منم دارم لحظه شماری می کنم. پارسال برای اولین بار بدون اینکه زیاد بگردم به اولین انتشاراتی که رسیدم همه کتابای مورد نظرم و داشت و منم خریدم. البته اینجوریم یه خورده بی مزسا آخه عادت دارم انقدر بگردم تا از پا بیفتم و خسته و کوفته برگردم. از اون مهمتر تولدمه که داره نزدیک می شه. امسال می ریم پارک ارم. دو ساله هی می ریم چیتگر و اونجا تولد می گیریم. خیلی خوش می گذره. سال اول همه چی الکی الکی شد. اونموقع نامزد بودیم. خواهر بزرگم و عمه کوچیکم که فاصله سنی زیادی هم با ما نداره داشتن قرار شمال و می ذاشتن که مجید گفت ما سر کار می ریم و چون تازه از عید گذشته نمی تونیم مرخصی بگیریم. بعدشم تولد بهار خانمه و از این حرفا. اونا گفتن خب باشه ما هم میاییم تولد و دیگه شوخی شوخی جدی شد و قرار شد بریم چیتگر. اونجا هم هی به ما می گفتن قناری و قمری و کبوتر و خلاصه هر چی جک و جونور بود به ما نسبت دادن و گفتن سال دیگتون و باید ببینیم. همونجا وعده سال دیگه رم گذاشتیم و دوباره رفتیم چیتگر و خلاصه دیگه یه رسم شده که واسه تولد من باید همگی با هم بریم پارک. چون چیتگر تکراری شده می ریم ارم. قرارشم تو همون دید و بازدیدای عید تعیین می کنیم. خوبه با یه بهانه الکی هم که شده آدم از این کارا بکنه و خوش بگذرونه. حیف از روزای خدا به این قشنگی که همش به مشغله های روزمره و تکراری بگذره.

این عکس مال چیتگر سال اوله. این فیلما رو می خوان سانسور کنن و مثلا یقه خانمه بازه و یه مستطیل سیاه هی دنبالش می دواِ و بدتر نظر آدم و جلب می کنه. نمی دونم چرا اون مستطیله اومده افتاده رو این عکسه. اگه فکر کردی نکردیا که کار منه.

 

                  

این رنو رو می بینید. سوژه به معنای واقعی بودن. سوییچ ماشین و جاگذاشته بودن تو خود ماشین و یک ساعت با دراش کلنجار می رفتن. آخر اومدن یه سیخ و پیچ گوشتی از ما گرفتن و بعد محمد شوهر خواهرمم رفت کمکشون و نیم ساعت بعد فهمیدن در عقب باز بوده. انقدر بهشون خندیدیم سریع سوار شدن و رفتن.

آخر هفته خوبی داشته باشید. راستی فردا مراسم آبگوشت خورون داریم هرکی می خواد بیاد خونمون.  

 

:::: تاریخ ثبت : چهارشنبه 28 فروردین 1387 ::::
مهم

اگر شما هم ای میل یا اس ام اس ی با این مزمون دریافت کرده اید که

(سایت گوگل اسم خلیج فارس را به خلیج عربی تغییر داده است، اگر یک میلیون نفر اعتراض خود را به این آدرس ارسال کنند گوگل مجبور به تغییر این عنوان می شود)

http://new.petitiononline.com/sos02082/petition.html

لطفا بی تفاوت از این موضوع نگذرید

وبا کلیک بر روی لینک فوق اعتراض خود را ثبت کنید

با کلیک روی این آدرس صفحه ای باز می شود که از کاربر درخواست می شود در صورت تمایل و پس از خواندن متن اعتراض با وارد کردن نام و آدرس پست الکترونیک خود این نامه را امضا کند.

 

ترجمه متن نامه اعتراض به این شرح است:

به: انجمن کتابخانه های مخصوص آمریکا و بخش انجمن کتابخانه های مخصوص خلیج عربی

دکتر ربکا بی. وارگا و دکتر سیف عبدالله حمود الجبری

احترما:

ما، امضا کنندگان تقاضا داریم که انجمن کتابخانه های مخصوص ایالات متحده آمریکا عناوین "بخش خلیج عربی انجمن کتابخانه های مخصوص و .... را به نام "خلیج فارس" تغییر دهد.

 

در ادامه لازم به یادآوری مدارک تاریخی خلیج فارس است. آیا احتمال دارد که شما آگاه باشید در سازمان ملل چندین تصویب، این عنوان را برای این آب به رسمیت شناخته اند؟ خلیج فارس؟ از جمله تازه ترین گزارش گروه استاندارد اسامی جغرافیایی سازمان ملل، سند شماره 61، وین، 28 مارس 2006 که بر این نام به عنوان نام اصلی این خلیج تاکید کرده است؟ خلیج فارس؟

 

ما امیدواریم که اکنون و در این موقعیت و پس ارزیابی و خواندن درخواست ما، شما تصمیم درستی در این زمینه اتخاذ کنید. با سپاس از بررسی شما.

 

در حقیقت این نامه اعتراض به سایت گوگل نوشته نشده است، بلکه کاربران در اعتراض به اقدام انجمن کتابخانه های آمریکا در خصوص تغییر نام خلیج فارس به عنوان جعلی "خلیج عربی" این درخواست را تنظیم کرده اند.

 

دوستان بی تفاوت از این مطلب نگذرید

هم اکنون 343000 اعتراض به این آدرس ارسال گردیده و

تا 1000000 اعتراض رقم زیادی باقیست

لطفا همین امروز اقدام کنید ودر این حرکت ملی شرکت نمایید

ما به 1 ملیون امضاء نیاز داریم تا این تغییر نام انجام بشه

شما هم یکی از یک میلیون باشید

به امید سربلندی ایران و ایرانی

Send to all please

:::: تاریخ ثبت : یکشنبه 25 فروردین 1387 ::::
از هر دستی بدی...

توی موبایل یه آهنگ بامزه ای شنیدم که با لهجه ترکی واسه بربری می خوندن. به این تیکش خیلی خندیدم:

حالا گردالویی بربری

گوشتالویی بربری

خیلی وقته نیستم؛ می دونم. همونطور که گفتم هنوز از اون قاطی بودن درنیومدم. حتی میل به نوشتن هم ندارم. به بزرگی خودتون ببخشید. داریم فکرای بزرگ می کنیم تا اگه خدا بخواد یه تکونای اساسی به کار و بارمون بدیم. بالاخره از یه جایی باید شروع کرد. البته برناممون واسه یکی دو سال آیندس اما از همین الانا باید زمینه هاش و فراهم کنیم. بازم هرچی خدا بخواد.

اینکه میگن از هر دستی بدی از همونم می گیری یا اینکه چوب خدا صدا نداره یا اینکه کسی رو مسخره نکن ممکنه خودت هم به همون روز بیفتی همش درسته. صبر خدا زیاده انقدر می چرخونه و می چرخونه تا بالاخره جلوت دربیاد. وقتی شنیدم موهای بدنم سیخ شد و دلم فرو ریخت. اصلا هممون یادمون رفته بود. اون قضیه مال روزای بچگیمونه. توی کوچه شون یه دختری بود که تو بچگی تشنج کرده بود و دیگه یه جورایی عقب مونده بود. اینا پسوند اسمش یه خل اضافه کرده بودن. رو خیلیها اسم می ذاشتن اینم یکیش. مامانشون هم می خندید. خودش هم همونطور صدا می کرد. اصلا انگار عادی بود. ماها هممون بچه بودیم. یه بار که ما از زبون اونا چیزی رو تعریف می کردیم با همون اسامی مامانم دعوامون کرد که رو کسی اسم نذارید. گفتیم خب اونا می گن. گفت شما نگید. دیگه هم نگفتیم. همه چیز فراموش شد. ما بزرگ شدیم. ازدواج کردیم. سال گذشته دختر بزرگش بچه دار شد. از اقوام نزدیکمونه. هممون دست به دعا شدیم تا این بچه شفا پیدا کنه و اگه قراره عقب مونده شه اصلا نمونه. خدا رو شکر موند. دیگه همه چی خوب بود ولی کم کم معلوم شد چی شده. به خاطر تشنجش تو بدو تولد، فشارهای مغزی و هزار و یک مورد دیگه کلی مشکل داره. هنوزم براش دعا می کنیم که خدایا شفاش بده. چند روزپیش اینا میرن مشهد تا بچه رو دخیل ببندن. از این طرف  مادرم خواب دید که همون دختری که اینا تو بچگی بهش خل می گفتن رفته پیش مادره و می گه یادتونه به من می گفتید خل حالا ببین خوبه. مامانم میگفت من اصلا یاد اونا نبودم. این چی بود که دیدم. از اون روز تا حالا فکرم درگیرشه. خدا گردونده و گردونده حالا یه نوه بهشون داده که تو بچگی تشنج کنه و ... نه بازم دعا می کنم که خوب بشه اما واقعا حالم بد شد.

چقدر اعمال آدما مهمه. کوچکترین کاری که می کنی به خودت برمی گرده. نمی فهمی از کجا می خوری اما بدجور می خوری.

خدا از سر تقصیراتمون بگذره و نادانیهامون و بر ما ببخشه.

فَمَن یَعمَل مِثقالَ ذرّةٍ خَیراً یَرَه 7 وَمَن مِثقالَ ذَرّةٍ شَراً یَرَه 8    وقتی این موضوع و شنیدم این دو آیه یادم افتاد.

:::: تاریخ ثبت : شنبه 17 فروردین 1387 ::::
نوشتن سخت شده

نمی دونم چرا تو سال جدید اصلا نوشتنم نمیاد. احساس خستگی می کنم. تو عید حتی یک روز هم واسه خودم وقت نداشتم. یا مهمونی بودیم و یا مهمون داشتیم. امسال شب عید رفتیم یه رستوران سنتی و سبزی پلو ماهی رو اونجا خوردیم. خوب بود. مهمتر اینکه منم از بوی ماهی راحت بودم. یه سرم رفتیم خیابون ولیعصر قیامت بود. اما واقعا شور و حالش خاص و دوست داشتنی بود. هفته اول عید سرمای شدید خوردم. دکتر هم که گیر نمیومد مجبور شدیم بریم بیمارستان. یه انترنی بود که فقط نگات می کرد و نسخه می نوشت. برای سرماخوردگی سه بسته پروفن 4بسته استامینوفن کدیین و دو بسته آموکسی سیلین. حیران بودم از این تجویز عجیب. یعنی اونا دکترای آینده اند. سیزده به در هم چیتگر بودیم. ساعت 7 صبح راه افتادیم و به محض شروع اون باد و بارون هم برگشتیم. ساعت 3 و خورده ای بود. اون روز خیلی خوش گذشت. به زور مجید فرداش رفتم سر کار. از بس خسته بودم و خوابم میومد داشتم دیوونه می شدم. تا همین دیروز هم مهمون داشتیم. وصلت با خونواده پرجمعیت این دردسرا رو هم داره دیگه.

این روزا همش فکرم پراکندس. دلم می خواد یه کار دیگه بکنم. یه روز یه چیز می خوام. فرداش یه چیز دیگه. پاک قاطی کردم.

دلم می خواد همش پیاده روی کنم. توی خیابون پر درخت. صدای پرنده ها رو بشنوم. رنگ سبز روشن درختارو ببینم. بوی گلارو حس کنم. بهار فصل فوق العاده ایه. آدم پر می شه از حس زندگی. نمی دونم فیلم پیامک از دیار باقی رو می دیدین یا نه. احساس می کردم چقدر سخته آدم از تمام تعلقاتش بگذره و چشمش و روی تمام زیباییهای دنیا ببنده و بره زیر خروارها خاک بخوابه. می دونم که اون دنیا قطعا از اینجا زیباتره اما چون ندیدمش راحت گذشتن از این همه زیبایی به نظرم خیلی سخته.

عکس متولدین فروردین و نذاشتم. تولدشون مبارک. اینم عکسشه.

 

                           

 

:::: تاریخ ثبت : سه شنبه 28 اسفند 1386 ::::
عید همگی مبارک

دعا می کنم سال خوب و پرباری توام با خیر و برکت و سلامتی در پیش رو داشته باشید.

من تا آخر تعطیلات نیستم. از همه دوستای گلم که تو این مدت هم همواره اومدن بهم سرزدن ممنونم. من می خواستم تک تک براتون کامنت بذارم که متاسفانه وقت نشد. به خوبی خودتون ببخشید و اگرم مارو ندیدین حلال کنین.

تعطیلات خوش بگذره.

 

         عیدتون مبارک

  

 

:::: تاریخ ثبت : سه شنبه 28 اسفند 1386 ::::
آخرین بازی سال ۸۶

آخرین بازی سال و به دعوت عارفه عزیز انجامش می دیم باشد که مورد قبول درگاه دوستان قرار گیرد.

باید آدمای تاثیر گذار تو این سال و اسم ببرم.

همه آدمایی که دور و برمون هستن چه بشناسیم و چه نشناسیم با کارهایی که انجام می دن تو زندگی ما تاثیر می ذارن. اینا فقط چند نمونشه.

اولیش همسر گلمه که همیشه به خاطر زحماتش و مهربونیها و گذشتش ازش ممنونم. خوبیهای اون روزای قشنگ خدا رو برام قشنگتر می کنه و وجودش برام برترین هدیه خداونده.

دومیش خواهر عزیزم افسانه که کارایی برای خونواده می کنه که همیشه هممون براش دعا می کنیم. امیدوارم همیشه بهترینها رو داشته باشه.

سومی دوستای عزیزم توی این محیط مجازیست که با وجودیکه هرگز همدیگرو ندیدیم مثل دوتا دوست صمیمی با هم صحبت می کنیم و به طور کلی وبلاگ نویسی که واقعا روحیه من و عوض کرد.

چهارمیش احمدی-نژاد و نخبگان عجیبی که دور خودش جمع کرده تا با راهکارای نشعت گرفته از هوش و ذکاوتشون تورم و چند برابر بالاببرن و تحریمارو صدبرابر کنن و بنزین و سهمیه ای و مسکن هم که دیگه هیچی نگم بهتره. همه اینا تاثیراتی رو تو زندگی پدر و مادرم و همه مستاجرا گذاشته که دیگه همه بهتر می دونن.

آخریشم کتابایی که می خونم و تاثیراتی که از هر کدومشون می گیرم. اما هیچ کتابی مثل "حکایت دولت و فرزانگی" برام تاثیر گذار نبود. یه کتاب کوچیک و کم حجمه که توصیه می کنم همه بخونن.

امسال ما نوزاد تازه متولد شده زیاد داشتیم واسه سه تاشون مشکلات بزرگی پیش اومد. یکیشونم به خاطر نارسایی قلبی فوت کرد که تاثیر بسیار بدی روم داشت. حالا کی این عارضه درمان شه و این ترس تو دلم از بین بره نمی دونم.

عارفه جان اینم از بازی من. ممنونم از دعوتت.